تبلیغات
آرمان شهر

آرمان شهر

حماسه حسینی

شنبه 29 دی 1386

الســـلام علــی الحســین

و علـی علی بن الحسـین

و علـــی اولاد الحســیـن

و علی اصحاب الحسـین



[ شنبه 29 دی 1386 - 10:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ نظر شما ()|| سید احمد کیایی ] [عمومی , ] [+]

راه بی نهایت

جمعه 21 دی 1386

مشکل در غرب از جایی آغاز شد که گمان کردند انسان قادر به انجام هر کاری است، و به تعبیر دیگر به مرور زمان می تواند بر طبیعت و کل هستی سلطه یابد، و از این رو مفهوم خدا در ذهن شان تغییر یافت.

انسان هایی که کلیسا آزادی شان را سلب کرده بود، و فضای جامعه شان را تنگ و تاریک ساخته بود، به گونه ای که گوشه ای حتی برای تنها بودن در آن به واسطه چشم هایی که همه جا نظاره گر بودند، یافت نمی شد، با جرقه هایی که پی در پی توسط دانشمندان زمان زده می شد، یکباره همچون کسی که ناگهان از اعماق دریا به سطح آب می رسد، گویی خود را دوباره بازیافته اند و خویشتن را در مواجهه با دنیایی دیدند که حالا دیگر با علم جدید و نظریات نو معرفی می شد، نه با عقاید مذهبی شان که در نظرشان بیشتر خرافه جلوه می کرد تا سخنانی حاکی از واقعیات. تا توانستند جلو رفتند، با ولع تمام هر چه پیش رو داشتند را حل می کردند یا از سر راه برمی داشتند. و هر چه جلوتر آمدند، آن چه شهود می کردند را بیشتر با آن تصویر متافیزیکی از هستی که در ذهن شان از مدت ها قبل نقش بسته بود در تضاد می دیدند، و کینه شان از کلیسا و آموزه هایش و شک شان به کتاب مقدس دوچندان می شد. و بیشتر به خودشان متکی می شدند. و همه چیز را وابسته به انسان، و انسان را فارغ از هر چیز می دیدند.

آن چه امروز غرب بدان رسیده است، حاصل راهی است که دانشمندان علوم جدید طی مدت 4 قرن پیمودند. در پیمودن این راه می توان گفت که مهم ترین روش آنان مشاهده طبیعت بدون هرگونه پیش داوری بود. به همین سبب بود که هر چه پیش می رفتند مشاهدات شان بیشتر در تضاد با اعتقادات مذهبی شان جلوه می کرد.

حالا نگاهی به زمانه خودمان بیندازیم. در نگاه دنیای غرب انسان امروزی به کجا رسیده است؟ و جهان بینی اش چه تغییری یافته است؟ و چگونه به سوالاتی که پیش رو دارد می اندیشد؟ جایگاه خودش در حل مسائل پیش رو کجاست و جایگاه خدا کجا؟ جایگاه علم جدید کجاست و جایگاه عقاید مذهبی کجا؟

شکی نیست که جوامع غربی پس از وقوع رنسانس علمی و فروپاشی عقاید سنتی، با سرعتی سرسام آور و خیره کننده  شروع  به پیشرفت در علوم تجربی و به تبع آن تکنولوژی کردند و همان گونه که ذکر شد، هر آن چه را تصور می کردند، تحقق بخشیدند (البته اغراق در این باره هم نوعی تفریط به حساب می آید، ولی غربی ها کارهایی کرده اند که ما اگر بخواهیم با همین سرعت به دنبال آن ها برویم، بعید است تا روز قیامت هم به آن ها برسیم. از این رو این تعابیر چندان هم بی راه نیست) اما باز هم این مساله به نظر من دلیل بر آن نمی شود که ما جایگاه انسان را در عالم هستی تغییر دهیم و او را برتر از آن چه هست نشان دهیم،همچنان که روا نیست او را از جایگاه خود فروتر بریم و پست تر نشان دهیم( البته اگر قائل بر این باشیم که هر چیزی در این عالم دارای حقیقتی است و بنابراین انسان نوعی هم تعریف و مرز و محدوده ای دارد). از سوی دیگر، باید به انتهای این راه هم اندیشید. فرض کنیم دنیای غرب از این هم که الان هست فراتر رفت. 1000 سال بعد را تصور کنید. آن وقت چه؟ آیا باز معمایی در هستی وجود نخواهد داشت که انسان نیازمند حل کردن آن باشد؟

به هر حال هر چقدر هم آدمی در این عالم خاکی بماند، عطش وی از بین نخواهد رفت. و مطمئنا همه چیز به این جا ختم نخواهد شد.

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست    عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

و مطمئنا همه چیز به آدمی هم ختم نمی شود.

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِی حَآجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رِبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَیُمِیتُ قَالَ أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ قَالَ إِبْرَاهِیمُ فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی كَفَرَ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (بقره،258)

آیا از (حال‏) آن كس كه چون خدا به او پادشاهى داده بود (و بدان مى‏نازید، و) در باره پروردگار خود با ابراهیم محاجّه (مى‏)كرد، خبر نیافتى‏؟ آنكاه كه ابراهیم گفت‏: (پروردگار من همان كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏میراند.) گفت‏: (من (هم‏) زنده مى‏كنم و (هم‏) مى‏میرانم‏.) ابراهیم گفت‏: (خدا(ى من‏) خورشید را از خاور برمى‏آورد، تو آن را از باختر برآور.) پس آن كس كه كفر ورزیده بود مبهوت ماند. و خداوند قوم ستمكار را هدایت نمى‏كند.

 



[ جمعه 21 دی 1386 - 12:01 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 21 دی 1386 - 12:01 ب.ظ]

[ نظر شما ()|| سید احمد کیایی ] [عمومی , ] [+]

بدون شرح

جمعه 14 دی 1386



[ جمعه 14 دی 1386 - 07:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 14 دی 1386 - 07:01 ق.ظ]

[ نظر شما ()|| سید احمد کیایی ] [کاریکاتور , ] [+]

رجعت

شنبه 24 آذر 1386

برای اولین بار جنازه ای رو از نزدیک با چشمای خودم دیدم. روی سنگ غسالخونه گذاشته بودنش و با یه شلنگ آب می شستنش. رفته بودم بهشت زهرا تشییع جنازه دوستم که بر اثر گاز گرفتگی همراه مادرش دو شب پیش از دنیا رفت. با دو تا از دوستام رفتیم توی غسالخونه و برای اولین بار تن خاکی رو بدون روح دیدم...

 یک بدن بی جان که کوچک ترین تکانی هم به خودش نمی تونست بده. حتی ناله ای از خودش سر بده یا شکایت کنه که: " بابا آخه آروم تر!"، اما عوضش اطرافیانش که اونجا حاضر بودن، در حالی که برای آخرین بار شمایل عزیزشون رو می دیدن، ناله سر می دادن و از زمین و زمان شکایت می کردن. پسرش در حال فغان و زاری، از پدر با موبایل فیلم می گرفت. دوستم گفت:" ببین داره از چی فیلم می گیره! آخه این هم دیدن داره؟!" زن ها بیرون در محوطه ایستاده بودند و آن ها هم به نوبه خودشان. هر چند دقیقه یک بار یکی شون اختیار از دست می داد و از جا بلند می شد و تو سر و صورت می کوبید و شیون و زاری سر می داد و دوباره می نشست، و دقیقه ای بعد یک نفر دیگه. اما دیگه فایده ای نداشت. کاری از دست کسی بر نمی اومد. حتی با گریه همه شون هم دیگه اون مرد بر نمی گشت، همچنین دوست من، یا مادرش، یا ....

با دیدن جنازه، یک آن خودم رو روی سنگ غسالخونه دیدم. این حقیقت برام مثل روز روشن بود که دیر یا زود دو نفر هم میان و من رو با یه شلنگ آب می شورن. بعد بدنم رو که دیگه خودم نمی تونم حتی انگشت شست پاش رو هم تکون بدم، می پیچن لای یه پارچه سفید و می ذارن توی قبری که طولش نهایتا اندازه قدمه. از اینجا به بعد رو دیگه نمی تونم حدس بزنم، نمی دونم بعد از این که گذاشتنم توی قبر، دور و برم سیاه می شه یا سقید، تنها هستم یا...

اما کاش کسی بود که روحم رو هم روی سنگی می گذاشت و اون رو با چیزی مثل آب می شست و همه سیاهی هاش رو می ریخت توی سوراخ فاضلاب. و اون موقع خیالم آسوده می شد، دیگه از مرگ نمی ترسیدم. اما می دونستم که این طور نخواهد بود.

كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِینَةٌ (مدثر،38)

هر كسى در گرو دستاورد خویش است

إِلَّا أَصْحَابَ الْیَمِینِ

بجز یاران دست راست

لاَ یُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اكْتَسَبَتْ... (بقره،286)

خداوند هیچ كس را جز به قدر توانایى‏اش تكلیف نمى‏كند. آنچه (از خوبى‏) به دست آورده به سود او، و آنچه (از بدى‏) به دست آورده به زیان اوست‏.

با خودم گفتم:" وقتی من بمیرم، آیا کسی هست که بیاد مراسم خاک سپاری ام، و مثل رفیقم زیر جنازه ام رو بگیرند، و بالای سرم نماز بخونند؟" برای چند لحظه به حال دوستم حسودی کردم، و با دیدن اطرافیان و دوستاش، احساس تنهایی کردم. فکر کردم این رفیقم چه آدم خوبی بود که این همه آدم از کار و زندگی شون زده ان تا بیان و برا لحظه آخر او رو بدرقه کنند. اما من چی؟ کسی حاضره بیاد من رو بدرقه کنه؟ اصلا مرده یا زنده من برای دیگران تفاوتی داره؟ این احساس تنهایی بد جوری آزارم می داد، و فرار کردم...

آخرین لحظات بود که پیکر حسین و مادرش رو می دیدیم، اقوامش دور قبر حلقه زده بودن و من از دور تماشا می کردم. جمعیت دور قبر زیاد بودن و ترجیح دادم روی چمن ها بنشینم و از دور تماشا کنم. نمی دونستم دقیقا به چی دارم فکر می کنم. به دوستم، مادرش، جنازه ای که دیدم، خودم، یا همه کسانی که از دست شون داده بودم و دیگه جز خاطره چیزی ازشون نداشتم. تنها مایه تسلی خاطرم، آیات قرآن بودند.

قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِیَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِینَ (جمعه،6)

بگو اى كسانى كه یهودى شده‏اید اگر پندارید كه شما دوستان خدایید نه مردم دیگر پس اگر راست مى‏گویید درخواست مرگ كنید

وَلَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ

و[لى] هرگز آن را به سبب آنچه از پیش به دست‏خویش كرده‏اند آرزو نخواهند كرد و خدا به [حال] ستمگران داناست

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ

بگو آن مرگى كه از آن مى‏گریزید قطعا به سر وقت‏شما مى‏آید آنگاه به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانیده خواهید شد و به آنچه [در روى زمین] مى‏كردید آگاهتان خواهد كرد

 



[ شنبه 24 آذر 1386 - 06:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 25 آذر 1386 - 09:12 ق.ظ]

[ نظر شما ()|| سید احمد کیایی ] [عمومی , ] [+]

تکویر

جمعه 16 آذر 1386

سوره تکویر با صدای عبدالباسط (639 کیلو بایت)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ                     به نام خداوند رحمتگر مهربان

إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ﴿1﴾                 آنگاه كه خورشید به هم درپیچد (1)

وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ ﴿2﴾           و آنگه كه ستارگان همى‏تیره شوند (2)

وَإِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَتْ ﴿3﴾                 و آنگاه كه كوهها به رفتار آیند (3)

وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ ﴿4﴾                 وقتى شتران ماده وانهاده شوند (4)

وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ ﴿5﴾        و آنگه كه وحوش را همى‏گرد آرند (5)

وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ ﴿6﴾                  دریاها آنگه كه جوشان گردند (6)

وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ ﴿7﴾             و آنگاه كه جانها به هم درپیوندند (7)

وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ ﴿8﴾           پرسند چو زان دخترك زنده به‏گور (8)

بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ ﴿9﴾                       به كدامین گناه كشته شده است (9)

وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ ﴿10﴾           و آنگاه كه نامه‏ها زهم بگشایند (10)

وَإِذَا السَّمَاء كُشِطَتْ ﴿11﴾            و آنگاه كه آسمان زجا كنده شود (11)

وَإِذَا الْجَحِیمُ سُعِّرَتْ ﴿12﴾           و آنگه كه جحیم را برافروزانند (12)

وَإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ ﴿13﴾           و آنگه كه بهشت را فرا پیش آرند (13)

عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ ﴿14﴾         هر نفس بداند چه فراهم دیده (14)

فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ ﴿15﴾                 نه نه سوگند به اختران گردان (15)

الْجَوَارِ الْكُنَّسِ ﴿16﴾                [كز دیده] نهان شوند و از نو آیند (16)

وَاللَّیْلِ إِذَا عَسْعَسَ ﴿17﴾            سوگند به شب چون پشت گرداند (17)

وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ ﴿18﴾            سوگند به صبح چون دمیدن گیرد (18)

إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِیمٍ ﴿19﴾                            كه [قرآن] سخن فرشته

   بزرگوارى است (19)

ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی الْعَرْشِ مَكِینٍ ﴿20﴾      نیرومند [كه] پیش خداوند عرش  بلندپایگاه است (20)

مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ ﴿21﴾          در آنجا [هم] مطاع [و هم] امین است (21)

وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ ﴿22﴾               و رفیق شما مجنون نیست (22)

وَلَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ ﴿23﴾           و قطعا آن [فرشته وحى] را در افق رخشان دیده (23)

وَمَا هُوَ عَلَى الْغَیْبِ بِضَنِینٍ ﴿24    و او در امر غیب بخیل نیست (24)

وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَیْطَانٍ رَجِیمٍ ﴿25﴾   و [قرآن] نیست‏سخن دیو رجیم (25)

فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ ﴿26﴾                                پس به كجا مى‏روید (26)

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِینَ ﴿27﴾                   این [سخن] بجز پندى براى عالمیان نیست (27)

لِمَن شَاء مِنكُمْ أَن یَسْتَقِیمَ ﴿28﴾       براى هر یك از شما كه خواهد به راه راست رود (28)

وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاء اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ ﴿29﴾           و تا خدا پروردگار

جهان ها نخواهد[شما نیز] نخواهید خواست (29)

 



[ جمعه 16 آذر 1386 - 10:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 16 آذر 1386 - 10:12 ق.ظ]

[ نظر شما ()|| سید احمد کیایی ] [عمومی , ] [+]

وحدت وجود

جمعه 2 آذر 1386

تا حالا تو آیینه زل زدی؟

در مدتی کوتاه محو چشمای خودت خواهی شد، و همه چیز و همه کس از یادت خواهد رفت، حتی خودت.

از جلد خودت بیرون می پری و به تماشای خودت می نشینی.

 از روحت چیزی باقی نخواهد موند، و از جسمت تنها یک جفت چشم. و اون وقته که یک دفعه به خودت میگی: "واقعا من کی هستم؟ این جفت چشم، چشمای کیه؟"احساس می کنی تا به این لحظه واقعا خودت رو نمی شناختی. و یک دفعه حسرت وجودت رو فرا می گیره. "در تمام این مدت من کی بودم؟ کی بود که تمامی این افعال و اقوال و افکار از او سر می زد؟ چند سال گذشت؟ 10، 11، 12، 20، 30، .... چه شد و بر من چه ها گذشت در تمام این مدت؟" پلک هاتو بر هم می زنی و فکر می کنی که تمام این مدت قدر همین پلک بر هم زدن هم نبود.

اما این چشم ها هیچ چیز به تو نمی گن. انگار می خوان آزارت بدن. هر چی بیشتر بهشون زل بزنی، بیشتر محو تماشای اونا می شی.

 

از کنار آیینه می گذری و می نشینی. و دوباره وجودت به سراغت می یاد. دوباره فکر می کنی، به خودت. حالا بهتر می تونی احساسش کنی. و فکر کنی به این که تا حالا چی ساختی، چی به خورد خورت دادی. حالا تفاوت خودت رو با دنیای اطرافت لمس می کنی. شاید هم دیگه تفاوتی وجود نداره. همه چیز در هم ادغام شده. از اولش هم همین طور بود. اما تو نمی فهمیدی، و یا شاید نمی خواستی به خودت بفهمونی. باید از خودت می گذشتی، تا به وحدت برسی.

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست       تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

کثرتی که در تو بود، حالا دیگه نیست. الان دیگه موجودی نیست، همه چیز وجوده.

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او                  وحــــده   لا   الــه   الا   هـو

 

بد نیست هر از چند گاهی فکر کنم. به همه این ها، یا به هیچ کدومشون، تنها به خودم، یا حتی نه به خودم....

 

الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار

 

...کسانی که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین تفکر می کنند. پروردگار ما، این ها را بیهوده نیافریده ای، پاک و منزه از هر بدی هستی، پس ما را از عذاب آتش در امان بدار...(  آل عمران   191   ) 

 



[ جمعه 2 آذر 1386 - 06:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : شنبه 3 آذر 1386 - 10:11 ق.ظ]

[ نظر شما ()|| سید احمد کیایی ] [عمومی , ] [+]

بدون شرح

سه شنبه 22 آبان 1386



[ سه شنبه 22 آبان 1386 - 06:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : سه شنبه 22 آبان 1386 - 06:11 ق.ظ]

[ نظر شما ()|| سید احمد کیایی ] [کاریکاتور , ] [+]

سینمای ایران

جمعه 11 آبان 1386

مادربزرگم راست می گه. این سریال های تلویزیون تنها اثری که از خودشون به جا می ذارن، آموزش چند تا فحش و دروغ و دوز و کلک جدید به مردمه.اگر کسی راه و رسم دزدی رو بلد نباشه، با دیدن دو سه قسمت از یک سریال جنایی-عشقی تمام ریزه کاری ها رو از بر می شه، کلمه "سریال" در فرهنگ لغت فارسی معنای "سرکاری" رو می ده.

 *                                            *                                            *

گویی این تلویزیون مثل موجودی دارای اراده و اختیار شده که کنترلش دیگه از دست سازندگانش خارجه. به جای این که انسان ها اون رو برنامه ریزی کنن، اونه که به ما می گه چطور باید رفتار کنیم. دقیقا یک چرخه ناقص، کارگردان ها و تهیه کنندگان دنبال ساخت سریال هایی می رن که مردم می پسندند و مردم هم به سمت سریال هایی هایی جذب می شن که پر بیننده و پر مخاطب هستن و همه تعریفشو می کنن. و بالاخره معلوم نمی شه که دلیل روی آوردن به یک سری موضوعات بطور ناگهانی و عمومی در همه فیلم ها و سریال ها چیه؟

مگر چند درصد از زندگی روزانه ما رو این اتفاق ها تشکیل می ده؟ یا بهتر بگم چند درصد از افراد جامعه هستند که خط زندگی شون به این شکله؟ آیا در واقعیت زندگی هر فرد به روایت 1)داستان لیلی و مجنون، 2)فراق یار، 3)خیانت در عشق، 4)جنایت،5) تصادف، 6)بیمارستان، 7) وصال مجدد خلاصه می شه؟ یعنی زندگی اجتماعی آنقدر کسالت بار شده که از همین الان سرنوشت محتوم مون رو می تونیم حدس بزنیم؟

*                                            *                                            *

خوشبختانه مادربزرگم جزو نسل جدید نیست که بتونه فیلم های سینمایی رو هم ببینه، وگرنه مطمئنم که نظری بهتر از این راجع به اون ها هم نمی داد.

خیر سرمون فیلم ها و سریال های ما واقع گرایانه است. اما آیا صرفا واقعیت این ها هستند؟ قتل، دزدی، تصادف، بیمارستان، بی پولی و نداری،پولداری و شکم سیری،....

به نظر من سینمای هالیوود رو باید "واقع گرایانه" تر از سینمای ایران که حتی تخیلی تر از سینمای بالیوود(هند) هم شده بنامیم. آیا فیلم های هوش مصنوعی و مرد عنکبوتی و گزارش اقلیت و روز ششم و... تخیلی تره یا فیلم سالاد فصل و کلاهی برای باران و به نام پدر و میم مثل مادر و ...؟

مطمئنا نقطه ای که سینمای هالیوود الان در اون جا قرار گرفته، ناشی از پیشرفت علوم تجربی و تغییرات و دگرگونی های روزانه و چه بسا دقیقه ای در نظریات و فرضیه های علمی یه(در مورد فیلم های علمی-تخیلی)

اما در مورد سینمای ایران چی؟(اگر قائل به تغییر و تحول در سینمای ایران باشیم) آیا کلیت سینمای ایران(جز معدودی فیلم ها و سریال ها که اکران نمی شن و اگر هم بشن با استقبال عموم مواجه نمی شن) چیزی جز نسخه بومی شده سینمای بالیوود می تونه باشه؟ چر باید از به کار بردن واژه "فیلمفارسی" هراس داشته باشیم؟ آیا "واقعیت" چیزی غیر از اینه؟

 



[ جمعه 11 آبان 1386 - 05:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 11 آبان 1386 - 09:11 ق.ظ]

[ نظر شما ()|| سید احمد کیایی ] [فیلم , ] [+]